دست در دست

دست در دست  غروب آرامی بود. نور نارنجی خورشید از پنجره‌ی کوچک اتاق عبور می‌کرد و روی دیوار سایه‌های...

اولین شب

شب آرامی بود. مادر کنار گهواره نشسته بود و به صورت کوچکش خیره شده بود. انگار زمان ایستاده بود. نفس‌...

اولین نفس

خیلی خب 🌸پس بریم سراغ اولین قصه بلند از مجموعه “داستان‌های نبات”: اولین نفس🌬صدای قدم‌های شتاب‌زده در...