قصه های نبات

دست در دست

دست در دست 🤲

غروب آرامی بود. نور نارنجی خورشید از پنجره‌ی کوچک اتاق عبور می‌کرد و روی دیوار سایه‌های نرم می‌انداخت. مادر روی صندلی کنار گهواره نشست، خستگی روزهای گذشته هنوز روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد، اما وقتی نگاهش به کودک افتاد، همه‌ی دردها و خستگی‌ها به آرامش بدل شدند.

نوزاد در خواب بود؛ پلک‌های کوچک و نازکش به آرامی حرکت می‌کردند و نفس‌های کوتاهش ریتم ملایمی داشت. مادر دستش را به آرامی جلو برد و نوک انگشتانش را روی کف دست کوچکش گذاشت.

لحظه‌ای که انگشت نوزاد در میان انگشتان مادر قفل شد، زمان متوقف شد.
مادر نفسش را حبس کرد. قلبش تندتر می‌زد و اشک در چشم‌هایش حلقه زد.
زیر لب زمزمه کرد:
– عزیزم… حتی نمی‌دانی همین یک لمس کوچک چه معنی دارد. یعنی تو می‌گویی: «مامان، من تو را می‌خواهم.»

نوزاد تکان کوچکی خورد و انگار در پاسخ گفت: «مامان، من اینجا هستم.»
مادر دستش را آرام گرفت و در دلش گفت:
– هیچ چیزی نمی‌تواند این لحظه را از من بگیرد. نه زمان، نه فاصله، هیچ چیز.

او کمی خم شد و بوسه‌ای نرم بر انگشت نوزاد زد، بوسه‌ای که با تمام عشق و امیدش پر شده بود.
– قول می‌دهم همیشه دستت را نگه دارم، حتی وقتی بزرگ شدی و از من دور شوی، همیشه در قلبم دستت را دارم.

نور غروب روی صورت مادر و کودک می‌تابید و اشک‌هایش مثل دانه‌های ریز طلا در نور می‌درخشیدند.
مادر لبخند زد و با خود گفت:
– این لحظه، ابدی شد. شیرین و جاودانه، مثل نبات.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *