قصه های نبات

اولین نفس

خیلی خب 🌸
پس بریم سراغ اولین قصه بلند از مجموعه “داستان‌های نبات”:
 
اولین نفس🌬
صدای قدم‌های شتاب‌زده در راهروی بیمارستان می‌پیچید. چراغ‌های سرد و سفید سقف، مثل ستاره‌هایی بودند که راه را نشان می‌دادند. قلب مادر چنان تند می‌زد که گویی می‌خواست از سینه‌اش بیرون بجهد. لحظه‌ای که سال‌ها در رویاهایش دیده بود، حالا داشت واقعی می‌شد.
 
اتاق پر بود از صداهای پراکنده؛ صدای پزشک، پرستار، و نفس‌های کوتاه و بریده مادر.
و ناگهان … سکوت.
چند ثانیه‌ای که مثل قرنی گذشت.
و سپس، فریاد کوچکی فضا را پر کرد؛ گریه‌ی نخستین.
 
مادر با چشمان خیس به صدا گوش داد. انگار کسی برای اولین بار کلید قلبش را چرخانده بود. اشک از گوشه‌ی چشمش لغزید، روی صورت خسته‌اش افتاد، و لبخندی آرام روی لبش نشست.
زیر لب گفت:
– نفس بکش … نفس بکش عزیزم.
 
پرستار نوزاد کوچک را به آغوش او سپرد. تن گرم و نرم کودک روی سینه‌اش نشست و همان لحظه، مادر حس کرد که همه جهان در یک آغوش جمع شده است.
 
نوزاد هنوز گریه می‌کرد، اما به محض شنیدن صدای مادر، گریه آرام شد. انگار قلب کوچکش فهمیده بود که این صدا، امن‌ترین صدا در دنیاست.
 
مادر سرش را خم کرد و پیشانی لطیف نوزاد را بوسید.
– خوش آمدی به دنیای من.
صدایش لرزید. ادامه داد:
– تو همان نفسی هستی که سال‌ها کم داشتم.
 
نور ملایم صبح از پنجره به داخل تابید و روی صورت مادر و کودک نشست. اشک‌های مادر در نور می‌درخشیدند؛ مثل دانه‌های طلا.
او در دلش دانست: این لحظه، جاودانه شد. هیچ چیز در جهان نمی‌تواند اولین نفس کودکش را از قلبش پاک کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *