قصه های نبات

اولین شب

شب آرامی بود.
مادر کنار گهواره نشسته بود و به صورت کوچکش خیره شده بود. انگار زمان ایستاده بود. نفس‌های آرام نوزادش، ریتمی داشت که قلب او را نوازش می‌کرد.

او دست کوچکش را گرفت؛ همان دستی که به نرمی غنچه بود.
به دلش گفت:
«ای کاش می‌توانستم این لحظه را برای همیشه نگه دارم، مثل طلایی که هیچ‌وقت رنگ نمی‌بازد.»

همان‌جا بود که نگاهش روی گردنبند کوچکی افتاد که روی میز بود. تکه‌ای طلا، ساده و مینیمال، اما پر از معنا. آن را برداشت، و آرام به دور گردن خودش انداخت.
لبخندی زد و زمزمه کرد:
«این می‌شود پلی میان من و تو. هر وقت به آن نگاه کنم، یاد می‌گیرم که حضور تو را در قلبم جاودانه کنم.»

نوزاد تکانی خورد، دست‌هایش را به هوا کشید، و بی‌آنکه بداند، میان دنیای خواب و بیداری، به مادرش لبخند زد.
مادر اشکش را پاک کرد.
در دلش حس کرد که این لحظه، مثل “نبات” شیرین و ماندگار است؛ مثل طلا.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *